طومار بیژن و منیژه

  • warning: Declaration of views_handler_argument::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_argument.inc on line 917.
  • warning: Declaration of views_handler_argument::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_argument.inc on line 917.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::options_submit(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_submit($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_filter::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_filter.inc on line 599.
  • warning: Declaration of views_handler_filter::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_filter.inc on line 599.
  • warning: Declaration of views_handler_filter_node_status::operator_form() should be compatible with views_handler_filter::operator_form(&$form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/modules/node/views_handler_filter_node_status.inc on line 15.
  • warning: Declaration of views_plugin_argument_validate::options_submit(&$form, &$form_state) should be compatible with views_plugin::options_submit($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/plugins/views_plugin_argument_validate.inc on line 87.
  • warning: Declaration of views_plugin_argument_validate_taxonomy_term::options_submit($form, &$form_state, &$options) should be compatible with views_plugin_argument_validate::options_submit(&$form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/modules/taxonomy/views_plugin_argument_validate_taxonomy_term.inc on line 165.
بنام خداوند جان و خرد 			کزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
اول از همه مردم دانا رخصت بر اهل کمال و اهل معنا رخصت
بی رخصت ارباب وف دم نزنم از تحت زمین تا به ثریا رخصت

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. در یکی از شب های تاریک و قر گون آسمان ایران زمین، یه مرد دل گرفته بود. توی اون شب وهم انگیز، نگاهی به ابزارهای نظمش کرد. فکری به روزگارهای بزمش کرد. دستی به گرز و سپر و شمشیر و خنجرش کشید. دستی دیگه به خود و زره و میخ زانو و ساق بندش کشید. از جنگ دیگه خسته شده بود، آخه مرد خیلی دلش گرفته بود. از توی اتاق بیرون آمد و رفت توی ایوان و روی پله حیاط نشست، به آسمون نگاهی می کرد، ستاره ها را نگاه می کرد. آهی از ته دل می کشید. از ته دل صدایی زد. بانو. بانو . بانو. یه مرتبه از توی پنج دری، بانوی مهربان و نگران ،نگاهی کرد. توی آن تاریکی شب، بانو نگران مردش بود. خوب شوهر را بر انداز کرد، رفت و سفره ی قلم کار را آورد و توی ایوان پهن کرد و باز رفت. سبد گلابی و نارو به وزردآلو وسط سفره گذاشت. رفت و قرابی می را آورد. رباب را هم آورد و صدا زد. منصور، منصور، منصور، مرد نگاهی به سفره ی مهربان بانوی خودش کرد. بانوی مهربان رباب را برداشت و زیر بغل گذاشت. زخمه هایی به رباب زد. دنگ. دنگ. دنگ. زیر لب زمزمه کرد، مثل این که سرودی را می خواند. ایران. سرود ای ایران را می خواند. مهد دلیران را می خواند. از مردای ایرانی می خواند. دلاوران سرزمین.

سینه هاشون خیلی ستبره		چهره هاشون خیلی قشنگه

از بانوان ایرانی صبور و با حیاء خیلی دل نگران مردهاشون. مرد نگاهی به بانو کرد. گوش به صدای بانو کرد. لحظه ای به خاک و آسمان و ستاره ها چشمش را گرداند. طرحی توی ذهنش ریخت. آخه مرد عاشق خاک و آب و آسمان ایرانش بود. اون نمی خواست که همش جنگ باشد. دلش می خواست عشق هم باشد. پس قصه ی بیژن و منیژه را سرود.

بگفتار شعرم کنون گوش دار 	خرد یاد دارد به دل هوش دار
کوچو گوشت از گفت من یافت برخ شگفت اندر و مانی از کار چرخ
یکی داستانی بزد پر زرنگ پر از چاه و مهر و نیرنگ و جنگ

پس از جشنی که در سراسر ایران زمین از کشته شدن اکوان دیو به دست رستم جهان پهلوان، برپا گشته بود، عده ای از بزرگان سرزمین ارمن، گریان و نالان برای بازیاب به درگاه کیخسرو می آیند و شهریار آن ها را با می دهد و آن ها از شهریار برای دفع بلای گرازان در خواست کمک می کنند. کیخسره به آن ها وعده ی کمک می دهد. به گیو دستور می دهد چند روزی از آرمانیان پذیرایی کنند تا چاره ی کار آن ها را بسازن گیو، فرمان را اجراء می کند و پس از رفتن آن ها کیخسرو با بزرگان و فرماندهان لشکر بزمی می آرایند و در آن بزم، شهریار دستور می دهد ده اسب با لگام های زرین و ده سینی پر از گوهر بیاورند و می گویند از آن کسی خواهد بود که رفع شر از سر مردمان آرمان کند. در بین بزرگان، کسی جواب نمی دهد، مگر بیژن گیو. گیو از این اتفاق ناراحت می شود و به بیژن می گوید: نوجوانی و بی تجربه چرا این کار را کردی؟ جوانی مکن، تو تا کنون به جنگ و مبارزه نرفتی؟! بیژن در جواب می گوید: حالا زمان نشان دادن زور و قدرت من است و این بهترین موقعیت است برای من. هر چقدر گیو اسرار می کند، بیژن انکار می دارد:

چنین گفت: کای باغ پیروز گر		تو بر من بسستی گمانی مبر
تو این گفته ها از من اندر پذیر جوانم به کردار و در رای پیر
سر خوک را بگسلانم ز تن منم بیژن گیو لشگر شن

کیخسرو شاد می گردد و می گوید: با بودن شما جوانان دلیر. هراسی از دشمن به دل راه نباید داد و گرگین را به عنوان راهنما به همراه او می فرستد.

بدو گفت: خسرو که ای پر هنر		همیشه تویی پیش هر بد سپر
کسی را کجا چون تو کهتر بود زدشمن بترسد سبکسر بود

پس بیژن و گرگین حرکت می کنند و پس از گذشتن از راه های زیاد و سخت و سبز و هموار، به محل آرمانیان و گرازان می رسند. بیژن گوری را شکار می کند، به استراحت می پردازند و بیژن برای جستجو به اطراف می رود.

چو بیژن به بیشه بر افکند چشم 		بجوشید خونش برو بر ز خشم
گرازان، گرازان نه آگاه از این که بیژن نهاد است بر گور زین

بیژن وقتی از گرازان و موقعیت بیشه خبردار می شود به گرگین می گوید: تو در اینجا بمان تا من به بیشه بروم و سر گرزان را بکوبم و هر کدام از دست من ئفرار کردند، تو آن را به هلاکت برسان.

چو من با گراز اندر آیم به تیر 		برو تا به نزدیک آن بگیر
بدان که از بیشه خیزد خروش تو بردار گرز و به جای آر هوش
هر آنکو بیابد ز چنگم رها بیک زخم از تن سرش کن جدا

بیژن به جشنگاه می رود از اسب پیاده می شود و در سایه درخت گرگین بدون هیچ ملاحضه ای می گوید: همان طور که اسبان با لگام زرین سینی های پر از گوهر از آن توست، جنگ که از هم از آن توست، بیژن از شنیدن سرود به نظاره می نشیند. پاسخ رد گرگین متحیر می شود و خود به جنگ با گرازن می پردازد.

به بیشه در آمد به کردار شیر           کمان را به زه کرد مرد دلیر
سرانشان به خنجر ببرید پست به فتراک شبرنگ سرکش ببست

گرگین به بیشه می آید و اوضاع را از نزدیک می بیند، بی اختیار بیژن را ستایش می کند، ولی یک مرتبه به خود می آید که بیژن را در نابودی گرازان یاری نکرده و اگر خبر به شهریار و دیگر بزرگان برسد، آبروی او خواهد ریخت، پس شروع به تعریف و تمجید از او می کند. بیژن هم که جوان است و جویای نام، از سخنان تملق آمیز او شادمان می گردد و به گفتار و چاپلوسی گرگین، به میگساری می پردازند و در ادامه از بیژن می خواهد که در نزدیکی این مکان هر ساله در چنین فصل گلباران، دختر افراسیاب به این محل می آیند و به تفریح و تفرج می پردازند؛ ما چند نفر از آن کنیزکان را بگیریم و به نزد خسرو ببریم و مژدگانی زیادی به ما خواهد داد. بر نکته ی حساس جوان انگشت گذاشت هم عیش و نوش دلیری و خود نمایی. بیژن جوان هم بی تفکر از جای می جهد و می گوید جای درنگ نیست.

برفتند هر دو براه دراز		یکی آز پیشه یکی کینه ساز
میان دو بیشه بیک روز راه فرو آمد آن گرد لشگر پناه

در این هنگام چشم منیژه به بیژن می افتد و سمت و می گوید این جوان کیست که پرو بالایی همچون سیاوش دارد دایه با شتاب نزد بیژن می رود و پیام منیژه را به بیژن می رساند بیژن با بی قراری پاسخ می دهد.

سیاوش نیم نز پریزادگان 		     از ایرانم از شهر آزادگان
منم بیژن گیو از ایران به جنگ برزم گراز آمدم تیز چنگ
گرم تو برین کار یاور بوی بتو ببخشم این جامعه خسروی

دایه بی درنگ و خوشحال پیام بیژن را به منیژه می رساند. او هم بی تابانه پاسخ می دهد. دایه مجدداٌ به نزد بیژن باز می گردد و از طرف سروش از بیژن دعوت می کند. بیژن بدون کلامی، پای در راه می گذارد و به نزد منیژه که بی قرار است، و هر دو به عیش و نوش می پردازند، چنانکه سه روز و سه شب می گذرد و آن ها فارغ از همه ی اتفاقات اطراف می شوند. پس از سه روز منیژه، دارویی در شراب او می ریزد و بیژن با خوردن آن بیهوش می شود، سپس دستور می دهد بیژن را در عماری جای دهند و شبانه او را به کاخ شاهزاده می برند. بیژن وقتی چشم می گشاید خود را در کاخ افراسیاب می بیند، در این هنگام از مکر گرگین آگاه می شود و نگران می گردد. منیژه که حال بیژن را می بیند، او را دلداری می دهد و می گوید: از کار افراسیاب نگرانی؟ من جان خود را سپر بلای تو خواهم کرد.

یکی جام می بر نهادش به دست	      همی گفت کای شیر خسرو پرست
بخور می مخور هیچ اندوه و غم که از غم فزونی نیابد نه کم

و هر دو بدون فکر عاقبت کار، عنان اختیار از کف می دهند و به عیش عشرت می پردازند. چند گاهی بدین منوال می گذرد یکی از نگهبانان قصر از ترس جان خودش به افراسیاب خبر می دهد، افراسیاب که از ایرانیان کینه به دل دارد، می گوید:

کرا دختر آید بجای پسر		که از گور داماد ناید به بر

یکی از مشاوران افراسیاب به او می گوید: شتاب جایز نیست، صبر کن تا کنکاش کنیم و از صحت و سقم خبر آگاه شویم. پس افراسیاب، برادر خود، گرسیوز هم که آمادگی خاصی برای چنین کارهایی دارد، شتابان به قصر می رود و نوای چنگ و رباب می شنود. دستور محاصره ی قصر را می دهد و خود به دروازه ی قصر می آید، تا بیژن را ببیند، فریاد می زند: ای مرد ناپاک، به چنگال شیر گرفتار شدی. بیژن از دیدن مهمان ناخوانده به خود می آید و خنجری را که از روی احتیاط با خود داشته به دست می گیرد. من، بیژن گیو دلاورم با این خنجر به دو نیمت می کنم. گرسیوز می فهمد که هماورد این دلاور نیست، پس با چرب زبانی و سوگند می گوید: تو اگر بتوانی سه هزار سردار تورانی را بکشی، عاقبت گرفتار خواهی شد. پس بهتر است كه سلاحت را به من و دست خودت را به بند بدهي . من تو را نزد افراسياب مي برم و از او خواهش مي كنم كه از خون تو در گذرد.

چو آمد به نزديك شاه اندرا		گو دسته بسته برهنه سرا
بدو گفت شاه اي بد خيره سر چرا آمدستي بدين بوم و بر

بي‍‍ژن افسانه اي سر هم مي كند،به گونه اي كه نه خود را آلوده كند و نه منيژه را. افراسياب حرف هاي دروغ بيژن را نمي پذيرد و مي گويد تو براي كشتن من و شهرت خود بدين جا آمدي.

به گفت: دروغ آزمودن همي			بخواهي سر از من ربودن همي

بيژن پاسخ مي دهد: اكنون دست بسته، نزد تو هستم. چرا بايد به فكر كشتن تو باشم؟ اگر مايلي توان مرا ببيني، دستانم را باز كن و هزار مرد جنگي با من روبه رو كن تا ببيني يك نفر از آن ها را زنده نخواهم گذاشت. افراسياب از گفته هاي بيژن بر خشم فرو مي رود و دستور مي دهد او را در برابر مردم به دار بياويزند. و گرسيوز مأمور اين كار مي شود و زماني كه دار و چوب دار را به پا مي كند پيران ويسه وزير با تدبير افراسياب آگاه مي شود به گر سيوز مي گويد: آهسته كار كن تا من خبري را به تو برسانم. نزد افراسياب مي رود و مي گويد: در زمان مرگ سياوش گفتم از مرگ او چشم بپوش، گوش نكردي و آن شد كه ديدي. اكنون از دار زدن اين جوان، چشم بپوش كه او فرزند گيو و نوه ي رستم است و ايرانيان از مرگ او، خاك توران را نابود خواهند كرد. تو مي تواني او را به زندان افكني تا ديگر كساني به فكر تجاوز به توران نيافتند.

به بنديم او را به بند گران         كجا دار و  كشتن گزيند بران
از او پند گيرند ايرانيان نبندند از اين پس بدي راميان

افراسياب به گفته ي پيران ويسه عمل كرد، ولي به گر سيوز دستور داد تا بيژن را در غل و زنجير به درون چاهي بيافكند و سنگي كه اكوان ديو از دريا آورده بود را بر سر چاه قرار دهند و منيژه را از كاخ بيرون كند و او را با لباس هاي كهنه بر سر چاه برد تا خود با چشم، فلاكت بيژن را ببيند.

برهنه  كشانش ببر تا به چاه         كه در چاه بيند آنكه ديدي پگاه 
ببر زود آنرا به بيژن سپار بمان تا بميرد هر دو به زار

پس از رفتن بيژن، گرگين به ايران باز مي گردد و اسب بيژن را با خود بر مي گرداند. شاه بعد از آمدن گرگين و نبودن بيژن ناراحت مي شود، به گيو هم خبر مي رسد كه گرگين بدون بيژن آمده است. پريشان حال، به كاخ مي آيد و از داستاني كه گرگين درباره ي بيژن گفته، آگاه مي گردد و مي خواهد از تن او سر بردارد، ولي با خود مي انديشد كشتن ثمري ندارد. كيخسرو به او مي گويد: صبر داشته باش، چون به من آگاهي آمده كه بيژن صد سال ديگر زنده خواهد بود و در كين خواهي سياوش، به توران لشگر خواهد كشيد و گفت:

بخواهم  من آن جام گيتي نماي         شوم پيش يزدان به باشم به پاي
بگويم ترا هر كجا بيژنست به جام اين سخن مرا روشنست

كيخسرو در فصل بهار، جام جهان بين را در دست مي گيرد و ديدني هاي جهان را در نظر مي گيرد و بيژن را گرفتار در چاهي در بند و دختري از كياريان را در خدمت او مي بيند. به گيو آگاهي مي دهد، بيژن زنده است و مي گويد: كسي جز رستم، نمي تواند او را رها سازد. پس نامه اي به رستم مي فرستد و از او كمك مي طلبد. رستم به محض رسيدن پيام حركت مي كند و به پايتخت مي آيد. كيخسرو دستور مي دهد بزرگان به پيشواز رستم بروند. رستم با ديدن بزرگان، از رخش پياده مي شود و نزد كيخسرو مي رود. زمين ادب مي بوسد. كيخسرو رستم را در بغل مي گيرد. پس رستم مي گويد: براي نجات بيژن از هيچ كاري روي گردان نخواهم كرد، فقط لشگر ايران را تا مرز مي برم و بقيه را به صورت تاجري در توران مي روم. بلافاصله پس از محيا شدن وسايل و ابزار و لشگر، حركت مي كند. رستم در حال تجارت، خريد و فروش در توران است كه پيران ويسه او را مي بيند. رستم طوري رفتار مي كند كه پيران ويسه او را نبيند و هدايايي به پيران مي دهد و از او درخواست مي كند براي نگهباني اموالش به او كمك كند تا او به تجارت مشغول باشد. پيران درخواست او را اجابت مي كند و دستور مي دهد تاجر در هر جايي كه خواست، مي تواند براي خريد و فروش رفت و آمد نمايد و همه جا را جار زدند كه تاجري از ايران به توران آمده است.

ز هر جو خريدار بگشا گوش                 چو آگاهي آمد ز گوهر فروش

منيژه از آمدن كاروان ايران آگاه مي گردد و خود را به كاروان مي رساند و از سالار كاروان مي پرسد: آيا ايرانيان از گرفتار شدن بيژن آگاهي يافته اند؟ رستم او را از خود دور مي كند و مي گويد: من تاجري هستم كه براي خريد و فروش به هر جا سفر مي كنم و ازايران و ايراني بي خبرم منيژه آن قدر گريه و ناله مي كند كه دل رستم به رحم مي آيد و مرغي بريان و مقداري نان به او مي دهد و يك نفر را مأمور تعقيب منيژه مي كند. منيژه، غذا را در سوراخ چاه مي فرستد و بيژن مي گويد: اين غذا را از كجا آوردي؟ منيژه گريه كنان داستان را مي گويد. بيژن وقتي مرغ را مي خورد، انگشتري رستم را در ميان آن مي بيند. به منيژه خبر مي دهد كه ايرانيان براي نجات آن ها آمده اند. و كسي را از آمدن آن ها آگاه نسازد و به او گفت:

به نزديك او رو بگويش نهان              كه اي پهلوان كيان جهان
بدل مهربان و بتن چاره جوي اگر تو خداوند رخشي بگوي

رستم حرف هاي منيژه را مي شنود و مي فهمد كه بيژن راز نهفته را گفته است. از زحمات و فداكاري منيژه سپاس گزاري مي كند و به او   مي گويد: امشب به سر چاه برو، آتشي بيافروز تا ما به آن جا بياييم. همه با هم در شب بر سر چاه مي روند و رستم سنگ را از سر چاه بر مي دارد و بيژن را نجات مي دهد.

چو ايران مباشد تن من مباد           بدين بوم بر زنده يك تن مباد
همه سر به سر تن به كشتن دهيم از آن به كه ايران به دشمن دهيم