طومار گشتاسب و لهراسب

  • warning: Declaration of views_handler_argument::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_argument.inc on line 917.
  • warning: Declaration of views_handler_argument::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_argument.inc on line 917.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::options_submit(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_submit($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_filter::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_filter.inc on line 599.
  • warning: Declaration of views_handler_filter::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_filter.inc on line 599.
  • warning: Declaration of views_handler_filter_node_status::operator_form() should be compatible with views_handler_filter::operator_form(&$form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/modules/node/views_handler_filter_node_status.inc on line 15.
  • warning: Declaration of views_plugin_argument_validate::options_submit(&$form, &$form_state) should be compatible with views_plugin::options_submit($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/plugins/views_plugin_argument_validate.inc on line 87.
  • warning: Declaration of views_plugin_argument_validate_taxonomy_term::options_submit($form, &$form_state, &$options) should be compatible with views_plugin_argument_validate::options_submit(&$form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/modules/taxonomy/views_plugin_argument_validate_taxonomy_term.inc on line 165.

نام خداوند جان و خرد                 كزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند كيوان و گردان سپهر                  فروزنده ماه و ناهيد و مهر
اول زهمه مردم دانا رخصت                  بر اهل كمال و اهل معنا رخصت

و اما راويان اخبار، ناقلان و طوطيان شكر خوار شيرين گفتار و جمع كنندگان آداب گذشتگان كهن، چنين گفته اند: بعد از شصت سال پادشاهي كيخسرو تخمه ي پاك سياوش كه با عدل و داد بر دل هاي مردم خردند و بيدار دل ايران زمين حكومت مي كرد شبي بعد از آن كه كي نامدار از كار حكومت خلاص گرديد، لباس از تن بيرون كرد و سر و تن را درچشمه شست. آن چشمه در باغ كاخ پادشاهي بود و اين كار همه ي شب هاي پادشاهي كيخسرو بود. سپس لباس سفيد بر تن كرد و در محلي كه براي نيايش دادار يكتا بود، رفت و تا پاسي از شب را با آن يگانه ي بي همتا به راز گويي پرداخت و از او طلب بخشش نمود. بعد از نيايش به محا استراحت رفت و در جايگاه استراحت به خواب رفت. در نيمه هاي شب يك مرتبه در شانه ي چپ خود، احساس گرما كرد. صورت خود را برگردانيد، نوري را ديد كه از آن بيرون آمد. نور در برابر او همانند انسان بالداري ايستاد و گفت: اي خردمند، مأموريت تو تمام است، هر چه زودتر پادشاهي را به كسي كه نشانه دارد واگذار و خود را در راهي كه به من تمام مي شود وانه، تو آن چه من خواستم انجام دادي و اينك نزد من آي و در آرامش قرار گيرد
 
بدين گونه تا ساليان گشت شصت                 جهان شد همه شاه را زير دست
پر اندشه شد مايه ور جان شاه                  از آن ايزدي كار و آن دستگاه
كنون آن به آيد كه من راه جوي                  شوم پيش يزدان پر از آبروي
 
چون صبح فردا رسيد كي نامدار، در كاخ پادشاهي بر آمد دست بر دست زد، پرده سالار را فرا خواند. پرده سالار در برابر كيخسرو قرار گرفت، دست راست مشت كرده بر سينه، اطاعت امر. پادشاه كيخسرو دستور داد دبير را بخوانند. پرده سالار عقب عقب رفت وبعد از مدتي همراه دبير وارد شد. كي نامدار، فرمان داد به سي كشور، نامه بر چرم آهو بنويسند و بزرگان آن ها را براي جانشيني پادشاه فرا خوانند. سپس پرده سالار را گفت: پرده هاي كاخ را پائين بياوريد تا دستوري كه داده ام انجام شود و بزرگان به پايتخت آيند، كسي را به دربار راه ندهيد. مدت پنج هفته طول كشيد تا فرمان كيخسرو فراهم آورد و تا آن زمان هيچ كس را به كاخ پادشاهي راه ندادند. وقتي همه ي بزرگان و شاهان ايران زمين مانند زال و رستم، گيو و گودرز و نوذر و ديگران به پايتخت آمدند و چند روز در آن شهر به استراحت پرداختند و از حال پادشاه كه از پادشاهي گريزان گشته، خبردار گشتند و نگران. كيخسرو دستور داد پرده ها را بر گيرند و همه را براي مشورت پادشاه گرد آوردند.
همه پهلوانان شدند انجمن                  بزرگان فرزانه و رايزن
چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد                  سخن رفت چني ز بيداد و داد
ز كردان شاهان برتر منش                  ز يزدان پرستان و از بد كنش
پس از اين گفتگو ها، كيخسرو بدون هيچ نشانه ي پادشاهي، به ديدار سالار و پهلوانان آمد. زال از ديدن كيخسرو بدون تاج و لباس زرنگار تعجب كرد ولي كي نامدار، همانند ديگران آمد و نشست. پرده سالار آمدن پادشاه را اعلام كرد. پادشاه ايستاد و گفت: امروز
شما را به اينجا فرا خواندم تا پادشاهي را كه شايسته است، انتخاب كنيد. جون سروش خجسته براي من پيام آورده كه عمر من به زوال است. همهمه در بين جمع افتاد و هر كس خود را شايسته ي پادشاهي مي دانست ولي كيخسرو تاج و تخت را به لهراسب وا گذاشت. همه لب بع اعتراض نهادند ولي كيخسرو فرمود: اين را سروش بر من نشان و پيام داد. كيخسرو، شاهي بر نيمروز را به زال سپرد، گيو را بر قم و اصفهان، طوس را بر خراسان نهاد و گفت: هر كس بر آن ها نگرود، به يزدان ناسپاس است و به فرمان ايزد يكتا بايد گردن نهاد. به لهراسب فرمود: تو هم به داد و دهش چنان كه دادار يكتا فرموده با جهانيان رفتار كني. ديگر روز، بامدادان در حالي كه همه بزرگان مانند زال و رستم و گيو و گودرز و طوس و نوذر و لهراسب و ديگران در گرد او جمع گرديده بودند، هر يك را بوسيد و آنان را بر گرفت و با آن ها خداحافظي كرد. همه پهلوانان سر بر خاك نهادند. كي نامدار، به طرف بيابان و سپس كوهسار حركت كرد و بزرگان او را همراهي كردند. پس از چند روز پياده روي، برف سنگيني باريد كه از نيزه هاي لشگريان بلند تر بود. همه در زير برف ماندند و بعد از دو روزي كه برف ها آب شد، كيخسرو و چند نفر از همراهان ناپديد شدند و پس از هشت روز كه اميد از برگشت آنان از دست رفت، بازگشتند و لهراسب را از پايان كار و زندگي كي نامدار خبر دادند. لهراسب بر تخت پادشاهي نشست.
 
به آواز گفت اي سران سپاه                  شنيده همه پند و اندرز شاه
مرا هر چه فرمود و گفت آن كنم                  بگوشم به نيكي و فرمان كنم
گنه كار باشد به يزدان كسي                  كه اندرز شاهان نخواند بسي
دانايان و بزرگان همه ي كشور ها بر او آفرين خواندند. پس لهراسب فرمان داد در همه ي شهر هاي بزرگ شارستاني بنياد نهند تا مردم از مواهب دادار يكتا بهره برند. در همه ي پارس مجلسانه آراستند. لهراسب را دو پسر جنگنده بود به نام زرير و گشتاسبو زرير فرمانده سپاه بود و مردي دانا و بيدار دل اما گشتاسب مردي بود كه همه چيز را براي خودش مي خواست. گشتاسب پس از شاد خواري و باده گساري بر پاي خواست و شاه را آفرين گفت و سپس فريادي از روي غرور بر آورد و گفت: در جنگ و دلاوري، هيچ كس را جز رستم هم پايه من نيست.
جواني هنوز، اين بلندي مجوي                 سخن را بسنج و به اندازه گو
چو گشتاسب بشنيد شد پر ز درد                 بيامد ز پيش پدر روي زرد
همي گفت بيگانگان را نواز                  چنين باش و بازاده هرگز مساز
پس تاج و تخت پادشاهي مرا سزاوار تر است. لهراسب به مردانگي گفت: گشتاسب از پند و گفتار پدر سخت دل آزرده گشت، همان شب به فرماندهان لشگر، انديشه ي خود را در ميان گذاشت و با دوستان خود به طرف هندوستان حركت كردند. صبح هنگام، لهراسب از رفتن فرزند آگاه گشت و از نامردي فرزند و سرداران آزرده خاطر و پريشان شد، پس دستور داد، زرير را آوردند. او ايستاده در برابر پادشاه دست را مشت كرده بر سينه و گفت: پادشاه امر بفرمايند، اطاعت مي كنم. لهراسب گفت: هزار سپاهي را با خود بردار و به طرف هند برو تا او را نيابي، باز نگرد. هر روز پيكي را بفرست تا از اتفاقات راه با خبر شوم. گستهم را هم با هزار سپاهي به طرف روم، گرازه را با هزار سپاهي به طرف چين روانه كرد. اي نور چشم، بشنو از گشتاسب خود خواه و جاه طلب، پس از چند روز اسب تاختن در نزديكي شهر كابل در محلي كه خوش آب و هوا و نخجير فراوان داشت، خيمه زدند و به شكار و استراحت
بدان جاي خرم فرود آمدند                  ببودند يك روز دم بر زدند
همه كوهسارانش نخجير بود                  به جوي آب ها چون مي و شير بود
 
مشغول شدند. چند روز در نخجير ماندند تا سپاه همراه زرير به محل رسيدند. زرير كه برادر بزرگتر بود، زبان به پند، اندرز و نكوهش برادر و سرداران گذاشت و گفت: اي گشتاسب، براي گرفتن تاج و تخت از پدر بايد صبر كنيد تا پدر خود تاج را به تو بدهد و من هم از تو اطاعت و فرمان برداري مي كنم ولي تو سپاه را برآشفتي و اين از آئين كشور داري نيست. ايران زمين به پادشاهان مرد نياز دارد. گشتاسب از سر درد جواب داد: من و تو پيش پدر حرمت نداريم
به كاوسيان دارد او نيكويي                  بزرگي و هم افسر خسروي
مرا و تو را نزد او جاي نيست                  به از بندگي كردنش راي نيست
اما به خاطر رضاي تو، باز مي گردم ولي اگر لهراسب پادشاهي را به من داد مي مانم و گرنه به جايي مي روم كه اثري از من نباشد. زرير پيكي را نزد پدر مي فرستد و خبر بازگشت گشتاسب را مي دهد. چند روزي را سپاه در نخجير مي ماند و پس از استراحت به طرف پايتخت حركت مي كنند. وقتي پيك به پايتخت مي رسد، لهراسب دستور مي دهد فرستادگان را به سوي گستهم و گرازه روانه كنند تا آن ها باز گردند. زرير و گشتاسب به پايتخت رسيدند. شاه به استقبال آن ها آمد. لهراسب فرزندان را سخت در بر گرفت و فرمان داد به پاس بازگشت گشتاسب جشني آراستند. پس از چند روز، باز در كاخ پادشاهي از پدر درخواست تاج نمود ولي پدر گفت: تاج از آن توست، ولي بايد زمينه ي پادشاهي و رفتار عادلانه با مردم را فرا گيري هر گاه اين نشانه را از خودت نشان دادي، من همانند پدر كاخ و تاج و تخت را به تو وا مي گذارم. پس گشتاسب فهميد كه لهراسب او را قبول ندارد. در شبي تيره، لباس هاي چيني بر تن كرد و از دينار و گوهر هاي خود برداشت و رو به راه روم نهاد و به طور مخفيانه از مرز ايران خارج شد و در شهر روم براي جستجوي كار به كساني مراجعه كرد. از جمله آنان نستار، گله دار قيصر را ديد. تقاضاي كار كرد. نستار به او گفت: تو در اين شهر غريب و بي پشتبانه هستي چگونه گله اسبان را به تو واگذارم ؟ بعد از چند روز در شهر روم به گردش پرداخت و چشمش به دكان آهنگري افتاد كه نعل اسب مي ساخت. آن دكان از آهنگري بود كه بوراب نام داشت و داراي 35 كارگر بود. از بوراب خواست كه او را به كارگري بپذيرد. او از گشتاسب پرسيد: آيا آهنگري مي شناسي؟ او ابراز كرد: مي دانم بوراب او را به كارگري قبول كرد و پتكي را بر او سپرد تا بر آهن و سندان بكوبد. گشتاسب چنان به نيرو پتك را به سندان كوبيد كه سندان شكست. بوراب او را از نزد خود راند.
بزد پتك و بشكست سندان و گوي                  از او گشت بازار پر گفتگوي
بترسيد بوراب و گفت اي جوان                  بزخم تو سندان ندارد توان
گشتاسب از كار خود و آهنگر دژم گشت و از دكان آهنگري بيرون شد و با ناراحتي از شهر بيرون رفت. ديگر ديناري براي مخارج زندگي نداشت و گرسنه و دردمند به روستايي نزديك آن شهر رسيد. روستايي بسيار زيبا با درختاني كهن و رودخانه ي پر آبي. مدتي در زير سايه ي درختان استراحت كرد و كم كم به خواب رفت. اتفاق را كدخداي آن روستا كه پارسي دو رگه اي از زمان فريدون بود، از آن محل مي گذشت. او را ديد و چون او را نشناخت به او نزديك شد و او را از خواب بيدار كرد و احوال او را پرسيد. گشتاسب كه به زبان پارسي حرف مي زد، مورد توجه كدخدا قرار گرفت و او را به عنوان مهمان به خانه ي خود دعوت كرد. گشتاسب هم پذيرفت و پس از چند روز در خانه ي كدخدا به باغباني مشغول شد. مدت شش ماه در باغ خانه ي كدخدا كار كرد. در آن زمان درون آئين پادشاه بر اين بود كه دختران او براي ازدواج آماده مي شدند، مردم را به ميدان شهر دعوت مي كردند تا از بين آن ها شوهري را انتخاب كنند. قيصر را سه دختر بود كه دختر بزرگتر در خواب، مرد بلند بالا و خوش سيما ديده بود و يك دل نه صد دل او را دوست داشت. در روزي كه خبر از طريق جارچيان به گوش مردم رسيده بود، مردم در ميدان تجمع شهر، گرد آمدند و دختر قيصر با دسته گلي در بين مردم حركت كرد و به دنبال آن مرد مي گشت ولي همه ي ميدان را گردش كرد و او را نيافت. ناراحت و نگران به كاخ بر گشت.
كتايون بشو با پرستار شصت                  يكي دسته تازه نرگس به دست
همين گشت چندان كه آمد ستوه                  پسندش نيامد يكي زان گروه
پس از آن، قيصر نگران نزد كتايون آمد و او را دلداري داد و گفت: روزي ديگر اعلام مي كنيم. پس از چند روز، جارچيان جار زدند كه همه ي جوانان حتي آنان كه در شهر هاي ديگر ساكن هستند، براي مراسم بيايند. كدخداي روستايي كه گشتاسب دهقان آن بود هم به گشتاسب گفت: آئيني اين گونه در روم است، تو هم مي تواني بدان دست يابي و از نزديك آن را ببيني. گشتاسب هم پذيرفت و همراه كدخدا در روز معين بدان مكان رفت. كتايون با شصت نفر از پرستاران خود حركت كرد و به تمام افرادي كه حضور داشتند نگريست تا به نزديك گشتاسب رسيد. دسته گل را به طرف او پرتاب كرد و بدين گونه او را براي خود برگزيد. ولي وقتي قيصر او را ديد، گفت: از نجبا نيست و من به او دختر نمي دهم ولي بزرگان و موبدان او را سرزنش كردند و گفتند: اين قانون است و دختر تو بر طبق قانون، همسر خود را انتخاب كرده و بايد او را به دامادي بپذيري.
تو به دخترت گفتي انباز جوي                  نگفتي كه شاهي سرافراز جوي
همايون نباشد چنين خود مگوي                  به راهي كه هرگز نرفتي مپوي
و قيصر با تلخي و ناراحتي دخترش را به گشتاسب داد و گفت: بايد از خودش بزرگي نشان دهد تا او را بپذيرد و از او خواست كه لشگري آراسته به كشور خزروان برود و الياس را به بند كشيده، نزد او بياورد. گشتاسب هم چنين كرد. وقتي الياس، پادشاه خزروان را به بند كشيد، قيصر خوشحال شد و ده نفر از سران لشگر را به طرف ايران زمين فرستاد و در خواست باج و خراج كرد. فرستادگان به پايتخت ايران رسيدند و به دربار لهراسب وارد شدند و پيام قيصر را به پادشاه ايران رساندند و جواب خواستند. لهراسب دستور داد چند روز بمانند تا خستگي راه از تن آنان بيرون رود تا جواب باج خواهي قيصر را به آنان بدهد و به زرير گفت: طوري كه آن ها متوجه نشوند، از زير زبان آن ها بكشد كه چگونه است كه آنان هر ساله به ايران باج مي فرستادند، اكنون باج خواه شده اند؟ در مدتي كه فرستادگان به عنوان مهمان آنجا بودند، زرير از آن ها سبب را پرسيد. گفتند: پهلواني در كاخ قيصر آمده با اين نشان و صورت. گشتاسب را ترسيم كردن و ايرانيان فهميدند.
فرستاده گفت: اي خردمند شاه                  بمرز خزر من شدم باجخواه
سواري به نزديك او آمدست                  كه از بيشه ها شير گيرد بدست
ببالا و ديدار و فرهنگ و راي                  زرير دلبر است گويي بجاي
خبر به لهراسب داد زرير. لهراسب از آن نشاني فهميد كه گشتاسب به نامردي وارد كاخ قيصر روم شده و او را چنان گستاخ كرده كه پيكي اين گونه به ايران فرستاده. پس دبير را گفت: نامه اي به قيصر بنويسيد و هدايايي به همراه زرير و فرستادگان قيصر بدهند تا به روم بروند و پنهاني تاج پادشاهي را به زرير داد و گفت: چون برادر را ديدي، او را به بيرون شهر بياورد و اين تاج را به او بسپار و بگوي هر كس در ايران به مردي بايد تاج در سر نهد تا فره ي ايزدي با او همراه باشد و مردم او را بخواهند. زرير به همراه پيام آوران به روم رفت و از طرفي لهراسب سي هزار سپاهي به مرز ايران فرستاد تا اگر از طرف قيصر لشگري به طرف ايران حركت كند، بتواند در مقابل آن ها بايستد و مرز ايران را محافظت نمايد. زرير در كاخ قيصر، برادر خود گشتاسب را ديد و با او گفت و گو كرد. وقتي زرير پيام لهراسب را داد و از نزد قيصر به طرف مرز حركت كرد. قيصر فرمان داد ده نفر به همره گشتاسب، زرير و فرستادگان، پادشاه ايران را همراهي كنند. در بيرون شهر زرير و گشتاسب همديگر را در آغوش گرفتند، سپس زرير تاج پادشاهي را بر سر گشتاسب نهاد و پيام پدر را به او داد. گشتاسب دژم شد ولي زرير به او گفت: تو تاج را خواستي و پدر آن را به تو سپرد. خبر به قيصر رسيد و از اين كه داماد او شاه ايران زمين است، خوشحال شد و گفت: اين وصلت، جنگي را كه از زمان جمشيد بين ايران و روم تا كنون ادامه داشته تمام مي كند و پس از چند روز ذخترش كتايون را به همراه گشتاسب و هداياي زياد به ايران روانه مي كند. پس از آن كه گشتاسب با لشگريان ايران كه در مرز مستقر بودند، به طرفه پايتخت ايران روانه شد. لهراسب دستور داد مردم براي استقبال از پادشاه به جشن و پايكوبي بپردازند. وقتي گشتاسب وارد پايتخت شد، لهراسب همانند پدر، لباس سفيد بر تن كرد و در آتشكده اي كه در دامنه ي كوه ساخته بود، رفت و به نيايش دادار يكتا پرداخت و گشتاسب اين شاه خود خواه و جاه طلب، گفته هاي نياي خود را زير پا گذاشت و از مردم طلب سال هاي گذشته را خواست تا به داستان او برسيم.
بر افكندي آئين شاهان خويش                  بزرگان گيتي كه بودند پيش
از آن پس كه ايزد تو را شاه كرد                  يكي پير جادوت بي راه كرد
چه نا خوش بود دوستي با كسي                  كه مايه ندارد ز دانش بسي