شاهنامه

  • warning: Declaration of views_handler_argument::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_argument.inc on line 917.
  • warning: Declaration of views_handler_argument::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_argument.inc on line 917.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::options_submit(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_submit($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_sort::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_sort.inc on line 165.
  • warning: Declaration of views_handler_filter::options_validate(&$form, &$form_state) should be compatible with views_handler::options_validate($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_filter.inc on line 599.
  • warning: Declaration of views_handler_filter::query() should be compatible with views_handler::query($group_by = false) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/handlers/views_handler_filter.inc on line 599.
  • warning: Declaration of views_handler_filter_node_status::operator_form() should be compatible with views_handler_filter::operator_form(&$form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/modules/node/views_handler_filter_node_status.inc on line 15.
  • warning: Declaration of views_plugin_argument_validate::options_submit(&$form, &$form_state) should be compatible with views_plugin::options_submit($form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/plugins/views_plugin_argument_validate.inc on line 87.
  • warning: Declaration of views_plugin_argument_validate_taxonomy_term::options_submit($form, &$form_state, &$options) should be compatible with views_plugin_argument_validate::options_submit(&$form, &$form_state) in /var/www/vhosts/bastour.ir/httpdocs/sites/all/modules/views/modules/taxonomy/views_plugin_argument_validate_taxonomy_term.inc on line 165.

تو گر دادگرباشی و پاک رای                                      همی مزد یابی به دیگر سرای

               و گر آز گیرد سرت را به دام                                      بر آری یکی تییغ تیز از نیام

پادشاهی کیکاووس،صد و پنجاه سال بود

چون کیقباد چشم از جهان فرو بست ، تاج و تخت پدر بگرفت و جهانی را سر به سر بنده و فرمانبر دار خویش کرد و گوهر و گنج های بی شمار و اسبان تازی بسیار ستانید.

روزی از روزها، در حالی که در گلشنی، بر تخت زرین نشسته و سرگرم نوشیدن شراب بود، پهلوانان و نامداران ایران را گرد کرد و از برتری خود در جهان و زیبندگی پادشاهی اش، سخن ها راند، اندکی بعد، رامشگری از مازندران که بسیار خوش نواز بود، اذان حضور بر بارگاهخ پادشاه خواست و چنین تاکید نمود که چون چهره زیبا و فرخنده ای دارد و آوازه خوان خوبی است، از این رو به یقین مورد پسند پادشاه قرار خواهد گرفت.و چون نزد کیکاووس آمد، سرود مازندرانی بر وی خواند:

                      که مازندران شهر ما یاد باد                 همیشه بر بومش آباد باد

                      که در بوستانش همیشه گل است           به کوه اندرون لاله و سنبل است

 هوا خوش گوار و زمین پر نگار                  به گرم و به سردش همیشه بهار

کیکاووس پس از آنکه آواز های رامشگر بشنید، دل رزم جویش عزم مازندران کرد و بر آن شد تا سوی آن دیار لشکر کشد و سراسر آنجا را به زیر سلطه خود درآورد .بزرگان چون سخنان وی شنیدند، رنگ از رخسارشان پرید و هیچکدام را آن گفته پسند نیامد اما کسی را یاری  آن نبود تا شاه را از آنت رای خود سرانه اش، بازگزداند، پس به ناچار طوس و گیو و گودرز و... همگی سر به فرمان شاه سپردند و پس از آن نهانی گرد هم جمع شدند تا چاره ای اندیشند چرا که تصمیم کیکاووس کاری بس خطرناک بود و نابودی و تباهی بسیار در پی داشت، و چنان دهشتناک بود که جمشید با همه قدرتی که داشت و با آنکه همه از دیو و دد فرمانبردار او بودند، اما وی هرگز یادی از مازندران نکرد و فریدون پر دانش و هوشیار نیز این آرزو را به دل راه نداد.

پس از آن چاره اندیشی طوس پیشنهاد کرد تا لشکری سئی زال فرستند و او را از لشکر کشی کیقباد به مازندران که جز پشیمانی و بدبختی سودی در بر نداشت، با خیر سازند:

مگر زالش آرد از این گفت باز                               و گرنه سر آمد نشیب و فراز

پس لشکر تکاوری سوی زال فرستادند و از وی خواستند تا کمر همت بندد و بر این عزم بی حاصل چاره ای اندیشد.زال دستان چون پیغام بزرگان بشنید، سخت به خود پیچید و بر کاووس که هنوز یرد و گرم روزگار نچشیده و ا بزرگان و جهان دیدگان هیپ نوع حرف شنوی نداشت، ملامت ئ ناسزا نثار کرد و آن شب را تا صبح در اندیشه فردا سر کرد و با خود عهد نمود تا ان کار را آسان نگیرد و همت بلند دارد، از این رو چون خورشید بر آمد، با عده ای از بزرگان نزد کیکاووس آمد.

پند دادن زال کاووس را

زال چون کیکاووس را نشسته بر تخت کیانی دید، در حالی که به یکباه به یاد منوچهر افتاده بود،تعظیم کنان نزد شاه آمد و ثناهای بسیار، آنچنان که درخور شاه بود، بر وی نمود:

چو تو تخت نشنید و افسر ندید          نه چون بخت تو چرخ گردان شنید

همه ساله پیروز باشی و شاد             دلت پر زدانش سرت پز ز داد

کیکاووس پی از آنکه زال را در کنار تختش نشاند و او را بنواخت، علت رنج راه درازی را که تقبل کرده بودف از وی جویا شد، زال نیز داستان، آغاز کزد و همه آنچه را که بایسته بود، بر زبان آورد و او را از تصمیم نا بجا هشدار داد و مازندران را آشیانه دیوان افسونگر دانست که حتی جمشید و فریدون نیز آن اندیشه را به دل راه ندادند، و از او خواست تا از رای خود بازگشته و بیش از آن فزون خواهی نکند.

پاسخ کاووس زال را

زال که پند های بسیار به کاووس داده و او را از رفتن به مازندران بر حذر داشته بود، از کاووس چنین پاسخ شنید پاسخ شنید که گر چه از رای و فکر او بی نیاز نیست، اما از نیاکان خود-منوچهر و کیقباد-سپاه و گنج بسیار دارد و به آسانی می تواند به مازندران تاخته و یک یک دیوان را به دام آورد و این شادکامی به دست نیاید مگر با پشت سر نهادن راهی سخت و دشوار،پس از آن گفتگوی، کیقباد از زال خواست تا به همراه فرزند پهلوانش رستم با هوشیاری و ذکاوت، پاسدار و نگاهبان ایران باشند، تا دشمنان یاری لشکرکشی بدان سرزمین نکنند،زال که از گفتار شاه هیچ نفهمیده بود، در هر حال خود را مطیع و بنده او خواند و امید داشت تا کار به جایی نرسد که پند و اندرز او پادشاه را یاد آید و از کردار خویش، پشیمان شود.

رفتن کاووس به مازندران

پس از رفتن زال،کاووس همچنان بر عزم خویش ماند و به طوس و گودرز فرمان داد تا سپاهیان را رهسپار مازندران کنند و خود نیز با آنان همراه شد و در نزدیکی کوه اسپروز که جایگاهی بس خوفناک و از برای دیوان دژخیم بود، خیمه گاهی زربفت زد و گیو را فرمان حمله داد تا از پیر و جوان همه را سر از تن جدا کند:

هر آن کس که بینی ز پیر و جوان        چنان کن که او را نباشد روان

و زو هر  چه آبتاد بینی بسوز       شب آور هر آنجا که باشی به روز

و چنین کردند و به فرمان گیو با گرز و شمشیر وارد مازندران شدند و تا یک هفته هر چه بود سوزاندند و به یغما بردند.آن سوی،به شاه مازندران آن خبر های ناگوار برسید و دلش را پر رنج ودرد کرد، پس به سنجه(سردار مازندرانی و از دیوان)فرمان داد تا نزد «دیو سپید»رود و از را از غارت سپاه ایران و آتش کینه ای که به پا کرده اند آگاه سازد و بداند که اگر فریادرسشان نباشد، حتی یک نفر هم در مازندران زنده نخواهد ماند.

سنجه بالفور به دیو سپید رسید و گفتنی ها را بازگفتد و دیو سپید نیز شها را چنان امیدوار نمود که اگر کاووس با لشکری کینه خواه امد، او نیز با شپاهی عظیم  خواهد آمد و پای کاووس را از مازندران خواهد برید.

پس از آن کاووس دست از غارت کشید، تازان و بی وقفه، با سپاهش به مازندران رسید و شهری چون بهشت و خرم و زیبا همراه با بتان زیبا روی در هر کوی و برزن در برابر خود دید،

پرستنده بیشتر با کلاه       به چهر و به کردار تابنده ماه

به هر جای گنجی پراگنده زر        به یک جای زر و به دیگر گهر

بی اندازه گرداندرش چار پای          بهشتست گفتی همیدون به جای

سپس با مهتران که همگی نیکخواه و بر آئین و فرمان او بودند، به گفتگو نشست و بدیشان چنین گفت که عزم آن دارد تا شاه مازندران را به چنگ خویش آورد و دیوان آن جایگاه را سرنگون کند، و بهتر است که با پیغام و نامه و زبان با وی نگشایند، بلکه بدانجای روند و همه مرزها را به زیر پای در آورند و کام دل بگیرند.

بزرگان چون گفتار کاووس شنیدند همگی خود را بنده فرمانپذیر او خواندند اما شاه را از ستمکارگی و جادوگری دیو سپید آگاه کردند و بسیاری از خطرات دیگر که در میانه جنگ گریبانگیر آنان می شد و بدین ترتیب تا شب سودای خام پختند و در این گفتوگویبه سر بردند، اما شب هنگام ناگهان آسمان پر اب شد و روی ماه بپوشانید و آنپنان سخت باریدن گرفت که لشکر ایران را پراکنده نمود و از ایشان بسیاری را تباه و هلاک نمود.

و اینگونه شد که جهانجوی کاووس و سپاهش را بد آمد و چون شب گذشت و روز نزدیک شد، همه گنج ها به تاراج رفت و لشکریان وی نیز اسیر گشتند و تا یک هفته از سپاهیان بخت برگشته ایران خبری نبود.از آن سوی دیو سپید بر کاووس سرزنش ها نمود و همه آرزوهای او را بر باد رفته دانست و بدو چنین گفت که او وسپاهش را تا وقتی که عمرشان سر آید، در رنج و عذاب و خواری نگاه خواهد داشت و چنین کرد و پس از آن همه گنج ها ئ تاج و تخت پیروزه را به ارژنگ(سالار مازندران)سپرد و از سوی او به کاووس چنین پیغام داد که دیگر هیچ بهانه ای نجوید و اکنون او و دیگر پهلوانان ایران بدانند که از این پس، خورشید و ماه را به چشم نخواهند دیدو تا ابد را به زاری و سختی و غذای خواهند زیست.

پیغام کاووس به زال ورستم

در میان سپاه کاووس و رستم، پهلوانی بود که لشکر و شاه جدا بود. شاه  چون خود و سپاهش را اسیر دید، وی را سوی زابلستان فرستاد تا

فرجام بخت بد خویش و این که پند های او را نشنیده.گرفته و خود سر دست به چنین کاری زده همه را به زال بازگوید:

نبودم به فرمان تو هوشمند        زکم بخردی بر من آمد گزند

اگر تو نبندی بدین در میان      همه سود و سرمایه باشد زیان

زال دستان چون پیغام کاووس بشنید، نزد رستم رفت و از او خواست تا رخش خویش را زین کرده وکاووس را که در دام اژدها گرفتار آمده، نجات دهد و فرزند را ناجی ای دانست که الحق خداوند او را برای مواقع بلا و گرفتاری آفریده و اوست که اسیران و دربندان را همواره یار و همراه است.

اما رستم را بیم و هراس در دل آمده بود و معتقد بود که تا مازندران راهی بسیار  دراز در پیش است و شش ماه به طول انجامیده بود تا کاووس به مازندران رسیده بود و اکنون اگر خود چنین کند و به کین خواهی دیو سپید رود، پس از شش ماه او به یقین از بین خواهد رفت.زال چون چنین دید، رفتن از راه دیگری بدو پیشنهاد کرد که بیش از دو هفته طول نمی کشد و همانا پر از دیو و شیر و تیرگی و بسیار دهشتناک بود، و زال به فرزند چنین گفت که پس از رفتنش به درگاه یزدان پاک دعا و نیایش خواهد نمود تا فرزندش از هر گونه گزند و آسیب در امان باشد.

تهمتن چون گفتار پدر بشنید، فرمان پذیرفت و عزم خویش جزم کرد و با دعای پدر(زال)و چشم گریان مادر(رودابه)که فرزند با رفتن خوبش او را در غمش رها کرده بود رهسپار مازندران شد:

تن و جان فدای سپهبد کنم      طلسم و تن وجاودان بشکنم

هر آنکس که زنده است از ایرانیان     بیارم،ببندم کمر در میان

نه ارژنگ مانم،ن دیو سپید     نه سنجه،نه پولاد غندی نه بید

 

هفت خوان رستم

خوان اول-جنگ رخش با شیر

رستم که پیغام کاووس را به واسطه پدر درسافت کرده بود، به سرعت راهی دیار مازندران شدو سوار بر  رخش تیزپای به راه افتاد، و بحدی پر شتاب که راه دو روزه را به یک روز رساند، که رخشش را دیگر یاری پیمودن نبود، به ناگاه دشتی پر از گور، روبروی خود دید و دلش را که در پی یافتن غذایی به جوش آمده بودف آرام گشت.پس کمند کیانی بینداخت و با یک چرخش سر گور را به زیر آوردو بر آتشی که بسان بد افروخته بود، بریان نمود، آنگاه رخش را در میان مزغ زاری رها کرد و خود مشغول خوردن شکار شد سپس در نیستانی که بیشه شیر بود، بستری ساخت و در حالی که شمشیر خود را به زیر سر نهاده بود، آرام به خواب رفت.

چون پاسی از شب گذشت، شیر به منزگه خویش برگشت، اما ناگهان پیلتن را جایگاه خویش،خفته دید و اسبی آشفته که در کنارش به پای بود.از ان رو به سوی رخش حمله ور شد، اما اسب رخشان، ضربه ای به سرش زد و با دندان تیز خود وی را گرفت و بر زمین کوبید:

همی زدش بر خاک تا پاره کرد      ددی را بدان چاره بیچاره کرد

تهمتن چون بیدار شد، رخش را مشغول پیکار با شیر دید، اما بر وی خرده گرفت و بدو گفت که اگر در این رزم کشته می شد، آنگاه او چگونه می توانست در کمند و کمان و گرز گران را به تنهایی با خود کشد و راهی مازندران شود،و بار دیگر در بستر خویش آرام خفت.

خوان دوم-یافتن رستم چشمه آب را

چون خورشید سر از کوه بر کشید تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و سوار   بر رخش رخشان، رهسپار خوان بعد شد و بیابانی بی آب و علف با گرمای بسیار شدید، پیش روی خود دید.اندکی بعد تشنگی و گرمی بر هر دو چیره گشت.تهمتن ناگریز از اسب به زیر آمد و با پای پیاده راه پیمود و چون راه چاره ای نیافت، رو به سوی آسمان کرد . از داور دادگر، یاری جست، تا اگر آن ایزد داد می بیند، روزگار تیره و تارش را خوش گرداند و دستگیر بنده خویش شود:

مکن رنج این لشکرم را به باد       من و لشکر و کشورم دار شاد

بر این بر واین تشنگی چون کنم      به مرگ روان بر چه افسون کنم

رستم چون این سخنان با ایزد منان بگفت، بر خاک گرم زمین افتاد و زبانش از تشنگی چاک چاک شد.به ناگاه میش زیبایی، از کنار تهمتن بگذشت و پهلوان دریافت که به یقین باید در آن نزدیکی، آبشخوری باشد که همانا از بخشایش کردگار است، پس به نیروی جهاندار و با تکیه بر شمشیر  از جای برخاست و در پی میش به راه افتاد،تا آنکه به چشمه ای رسید و از آن نیکی که بر وی نازل امده بود، ب کردگار خویش آفرین خواند:

به جایی که تنگ اندر آمد سخن        پناهت به جز پاک یزدان مکن

که هر کس که از دادگر یک خدای    بپیچید خرد را ندارد به جای

پهلوان چون زبان از ستایش بر کشید، خود و رخش را در آب چشمه شست و شوی داد و باترکش پر از تیر،آهنگ شکار کرد و در همان دم گوری بگرفت و در آتش بیفکند، و پس از آن لب نگشاد و آرام به خواب رفت.

خوان سوم-کشتن رستم اژدها را

هنوز پاسی از شب نگذشته بود که اژدهایی دهشتناک وارد دشت شد:

چه گویم از آن اژدهای دژم               که هشتاد گز بود از دم به دم

نیارست کردن کس آن جا گذر         ز دیوان و پیلان و شیران نر

اژدها چون جهان جوی را خفته دید و اسبی که در کنارش آشفته و بی قرار یود، با خود چنین اندیشید که تا کنون کسی جرات نیافته بود تا در جایگاهش چنین آسوده و راحت، بیارامد، از این رو بسوی رخش حملور شد و اسب نیز سّم رویین خود را بر زمین کوفت و رستم را از خواب بیدار نمود، تهمتن چون به بیابان نگریست جز تاریکی محض چیزی ندید.پش بار دیگر به خواب رفت،اما از صدای دوباره رخش، سخت بر آشفت و بدو هشتار داد که اگر بار دگر چنین کند، سرش را با شمشیر خواهد برید و خود به پای پیاده رهسپار مازندران خواهد شد.

رستم که برای بار سوم به خواب رفته بود، اژدها بار دیگر شروع به غریدن نمود و رخش مهربان با شنیدن صدای اژدها، چونان باد به سوی پهلوان دوید و جوش و خروشی عظیم به راه انداخت، اما این بار اژدها از چشم رستم، پنهان نماند و در آن تیرگی شب، او را بدید و هر دو در هم آویختند.رخش چون زور تن اژدها دید،با دندان دو کتف او درید و رستم هم با شمشیر خود، سر از تنش جدا کرد و رودی از خون بر زمین جاری نمود، پس از آن، به سوی یزدان روی آورد و بر دانش و فر و زوری که به وی بخشیده بود، آفرین گفت.

خوان چهارم-کشتن رسم زن جادو را

تهمتن پس از نابود کردن اژدها، به سوی منزلگاه جادوان (مازندران)حرکت کرد و در حین گذر از بیابان، به جاییی زیبا و با صفا، پر از درخت و گیاه و خوانی از میش های بریان شده همراه با جام های زرین پر از می وساز و طنبور و چشمه ای پر آب رسید و از دیدن آن همه خرمی و صفا در آن بیابان برهوت حیرت زده شد، پس کنار پشمه نشست و با جامی پر از شراب ساز و آواز،آغاز کرد:

که آواره بد نشان رستم است                 که از روز شادیش بهره کم رستم است

همه جای جنگ است میدان اوی               بیابان و کوهست بستان اوی

همه جنگ با دیو و نر اژدها     ز دیو و بیابان نیابد رها

پهلوان که سخت مشغول سعر و شراب و سخن با خود بو.د، ناگهان سرود و آواز وی به گوش زن جادوگر رسید،پس با افسون و نیرنگ، چهره اش را که به غایت کریه و زشت بود،به سان بهار،خرم و شاداب نمود و با رنگ و بوی بسیار کنار رستم نشست تهمتن از این که در آن دشت خوانی چنین با شکوه یافته بود و اکنون با میگسار جوانی چون او دمساز بود، بی خیر از آن که آن زن، جادویی اهریمنی دارد، خدای را ستایش نمود و جام می بر دستش نهاد.زن جادوگر چون نام خداوند مهر را شنید به یکباره،جادوی او دگرگون شد و چهره اش سیه روی گشت:

سیه گشت چون نام یزدان شنید       تهمتن سبک چون بر او بنگرید

بینداخت از باد خم کمند        سر جادو آورد ناگه به بند

رستم سپس از زن جادوگر بدطینت خواست تا آن گونه که هست خود را بنمایاند و چون آن بگفت ناگهان زن پیر گنده ای را رویه روی خویش دید و دانست که وی جادوگری بیش نبوده است، پس با خنجرش او را به دو نیم کرد و سپس به راه خویش ادامه داد.

خوان پنجم-گرفتار شدن«اولاد»به دست رستم

رستم پس از آنکه زن جادوگر را از پای در آورد،به راه افتاد و در میان راه به جایی رسید که چونان زنگی سیاه، تیره و تار بود:

تو خورشید گفتی به بند اندرست      ستاره به خم کمند اندرست

پس از آن به جای روشن و زیبایی رسید که زمینشهمچون حریر،پر از بوته های گندم بود و همه جا سبزه و آب روان جاری.و تهمتن بالفور لباسش را که غرق در عرق بود، از تن در آورد و مقابل آفتاب گرفت و اسب را در کشتزار رها کرد و آرام  به خواب رفت.از آن سوی چون نگهبان دشت،اسب را در سبزه دید،غضبناک، سوی رستم آمد و محکم به پایش کوبید و از اینکه رخش را در گندم زار رها کرده و تمام رنج و زحمتش را بر یاد داده بود،او را سرزنش نمود و زبان به ناسزا گشود.رستم که فتار دشتبان وی را خویش نیامده بود، از جای پرید و هر دو گوشش از بیخ بر کند.

در آن مرز پهلوانی بو.د«اولاد» نام که نامداری دلیر و جوان بود.دشتبان در حالی که دو دستش پر از خون و گوش های کنده شده اش در دست بود، نزد اولاد آمد و از اهریمنی رستم و این که او یک اژدها خفته در جوشن است، سخن ها راند پهلوان جهان (اولاد)نیز در پی یافتن رستم،روانه کشتزار شد و نام و نشان وی پرسید و سبب کندن گوشهای دشتبان را از او جویا شد، اما رستم او را چنین هشدار داد که اگر نامش را بشنود، دل و جانش سراسر پر خون خواهد شد و برای آنکه دلیری خود ثابت کند،حمله ای نمود و همه آنان که با اولاد آمده بودند را یک یک بکشت و بر زمین افکند:

چو شیر اندر آمد میان رمه      بکشت آن که بودند گردش همه

به یک زخم دو  دو سر سرافراز   بینداخت از تن به کردار گاز

پس از ۀن تهمتن دو دست اولاد ببست و بر زمین انداخت و از او خواست تا جایگاه دیو سپید و جایی که کیکاووس در یند است بدو نشان دهد و بداند که اگر سخن ها همه راست گوید، به یقین پادشاه آن مرز و بوم خواهد شد، اما اگر ناراستی و دروغ در گفتارش آورد،او را با دستان خویش نابود کرد و از دو چشمش جویی از خون به راه خواهد انداخت.«اولاد»که چاره ای جز سخن گفتن به راستی نمی دید، تهمتن را مطمئن ساخت که جایگاه کاووس را بدو نشان دهد، اما او را از راه شخت و دشواری که تا رسیدن بدانجای در پیش داشت و از دیوان بد کنشی که نگهبان آن جا بودند، آگاه کرد،لیکن رستم خنده کنان چنین پاسخ آورد که اگر روی سخنش با رستم است، باید باشد و ببیند که از این پیلتن چه بر سر نامداران آن دیار خواهد آمد، و هم اوست که به مدد یزدان پاک و با شمشیر و تیر و هنری که در خود سراغ دارد، تنها با یک ضربه کوپالش، پوست تنشان از بیم آواز و چپاول وی از هم خواهد درید.

و چنین شد که تهمتن به همراه اولاد و سوار بر رخش به نزدیکی کوه اسپروز همان جایگاهی که کاووس بدانجا لشکر کشیده و از دیوان و جادوگران بدو  بدی رسیده بود، آمد.چون شب از نیمه بگذشت، ناگهان بانگ مهیبی به گوش رسید و آتش سراسرشهر مازندران را فرا گرفت و رستم دریافت که صدای دهشتناک از آن پهلوانان دیو سپید،یعنی ارژنگ و پولاد و بید است،پس دوباره به خواب رفت و فردای آن روز، چون خورشید تابنده سر کشید، تهمتن اولاد را به درختی پیچید و وی را با بند کمندش محکم آویخت.

خوان ششم-کشتن رستم ارژنگ دیو را

 

فردای آن روز چون خورشید سر از کوه بر آورد، تهمتن مغفر خسوری بر سر نهاد و ببر بیانش که آلوده به عرق بود،به تم کرد و با نعره ای ارژنگ دیو را از خیمه اش بیرون آورد و سر از تنش جدا کرد و به سوی انجمنی که گرد آمده بودند، انداخت.دیوان دیگر نیز چون یال و کوپال رستم دیدند،همگی از آنجای گریختند.

 

تهمتن پس از آن به سوی کوه اسپیروز آمد و اولاد را از بند رها کرد و نامخ و نشان شهری را که کاووس در آن زندانی بود، از او ستاند و پیاده و دوان بدانجای رفت.کاووس چون صدای تهمتن بشنیدف یقین نمود که همانا فرجام خوبی در انتظارش است و به زودی او و سپاهیانش از چنگال دیوان رهایی خواهند یافت:

خروشیدن رخشم آمد به گوش       روان و دلم تازه شد زین خروش

اما پذیرش گفتار کاووس برای سپاهیان بسیار سخت ودشوار بود و چنین می پنداشتند که گرفتار شدن شاه در بند و زنجیر، روح و ران او را تباه نموده و خرد و هوش از سرش ربوده است، اما در واقع چنین نبود و اندکی بعد آن یل آتش افروز(رستم)نزد کاووس شد و شاه او را در آغوش گرفت.کاووس که از دیدن تهمتن دلش شاد گشته بود از از زال و رنج راهی که دیده بود، پرسید و از او خواشت تا خود را از چشم دیوان پنهان سازد، چرا که بزودی خبر نابودی ارژنگ به ئیو سپید خواهد رسید و به دنبال آن، جهان پر از نره دیوان بد صفت خواهد شد، از این رو بهتر است تا خود راهی خانه دیو سپید شود تا با یاری یزدان پاک، جادوان را هلاک کند.

اما تا جایگاه دیو سپید،هفت کوه فاصله بود و تهمتن باید که در راه از این هفت کوه بگذرد در حالی که در هر جای، گروه گروه دیوان در کمیننند.و سر انجام پشت همه آن کوه ها،غاری است که جایگاه دیو سپید است و او همانم است که به گفتهخ طبیبان اگر خون و دل و مغز دیو سپید به سان سرکشی و تنها با سه قطره بر روی چشم نابینایی چکانده شود،تیرگی از آن چشم زایل خواهد شد.

خوان هفتم-کشتن رستم دیو سپید را

بدین ترتیب تهمتن به همراهـ«اولاد»راهی جنگ با دیو سپید شده و لحظه ای نیاسود تا به نزدیکی غاری که گرداگرد آن را لشکریان دیو احاطه کرده بودند، رسید تهمتن که تا آن مواقع از «اولاد»گفتار درست شنیده بود، از او خواست تا در آن کار دشوار نیز راهنمایش باشد،«اولاد»نیز چنین پاسخ آورد که چون آفتاب گرم شود،دیو سپید و دیگر دیوان به خواب خواهند رفت،از این رو سزاست تا اندکی درنگ کند، پهلوان نیز چنین کرد و چون لحظه موعود فرا رسیده، سر و پای اولاد محکم ببست و میان سپاه امد و همه دیوان نگهبان راسر ببرید و بر زمین افکند.

رستم پس از آن به جایگاه دیو سپید آمد.غاری تاریک، چونان دوخت، که پیکر دیو هیچ پیدا نبود.چون نزدیک تر آمد دیو سپید را که بسان کوه و در خواب بود، بدید، اما  کشتن وی هیچ شتاب نکرد و آن دیو بد کنش را به جنگ با خویش خواند:

سوی رستم آمد چو کوهی سیاه       از آهنش ساعد از آهن کلاه

ازو شد دل پیلتن پر نهیب         بترسید که آمد به تنگی نشیب

با هجوم شمشیر رستم،یک پای دیو قطع گردید،اما او با همان یک پای سوی رستم حمله ور شد، به امید آنکه پهلوان را به زیر افکند و ب دل خویش نوید می داد که از چنگ رستم رهایی می یابد.

اما این رویای خام چندان دوام نیاورد و اندکی بعد، تهمتن چنگی زد و او را بر زمین اففکند و سپس با خنجر،دلش را درید و جگرش را از آن تن تیره بیرون کشید و چون از غاربیرون آمد،سایر دیوان را گریخته دید، آنگاه به نیایش ایزد پاک روی آورد و سر بر خاک نهادو جهاندار را ستود سپس نزد اولاد آمد و او را از بند گشود و پادشاهی کران تا کران مازندران را به واسطه راستی کردار و صدق گفتارش بدو داد.

از آن سوی، بزرگان و لشکریان کاووس در انتظار پیروزی آن یل رز مخواه بودند و چون خبر رسیدن رستم بدانان رسید،همگی ستایش کنان به سوی وی دویدند و بر او آفرین خواندند و کیکاووس نیز زبان به ستایش پهلوان گشود:

هزار آفرین باد بر زال زر       ابر مرز زابل سراسر دگر

که چون تو دلیری پدید آورد     همانا که چون تو زمانه ندید

پس از آن کاووس، خون دیو را در چشمان خود و سپاهیان ریخت تا چشم آنان یک بار دیگر و پس از مدت ها ماندن در تاریکی و تیرگی به دیدار جهان روشن شود.سپس با رستم پهلوان بر تخت کیانی نشست و یک هفته را با رود و می و آواز گذراندند.